ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
390
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
رشيد همهء آنان را تك تك مورد آزمايش و امتحان قرار داد ، تا اين كه يكى را از آن ميان پسنديد و به او گفت : نام تو چيست ؟ مرد گفت : معشوق . رشيد گفت : كنيهء تو چيست ؟ مرد گفت : ابو الهوى [ آرزو خواه ] رشيد گفت : نشان انگشتر تو چيست ؟ مرد گفت : كار دوستى ادامه دارد تا زمانى كه به خدا مىرسد . رشيد گفت : برخيز . رشيد يكى ديگر را احضار كرد و به وى گفت : نشان انگشتر تو چيست ؟ مرد گفت : چه شده است ، من هدهد را نمىبينم ، آيا او غايب است . رشيد ، او را نيز بيرون كرد . رشيد ، يحيى بن خالد بن برمك را خواست ، زيرا وى ، آنان را نزد رشيد آورده بود . رشيد ، يحيى را به سبب چنين كارى سرزنش كرد و به وى گفت : ديوانگان را نزد من آوردهاى ؟ يحيى گفت : به خدا سوگند در كوفه و بصره از اينان خردمندتر وجود ندارد . رشيد گفت : واى بر تو ، به تو مىگويم كه آنان ديوانه بودند . يحيى گفت : به خدا سوگند آنان از روى ناچارى و اجبار آمده بودند و براى اين كه خود را آزاد گردانند چنين پاسخ دادهاند . رشيد گفت : واى بر تو ، آنان را نزد من بياور . گويند ، هر چه به دنبال آنان گشتند ، آنان را نيافتند . مرد عرب و هارون الرشيد مردى عرب بسيار مصرّ بود تا نزد هارون برود ولى وى را راه ندادند . او نزد عبد الملك بن فضل كه پردهدار هارون بود ، رفت و گفت : اين نامهء مرا نزد امير المؤمنين ببر . هارون الرشيد به پردهدارش ، فرمان داده بود هيچ نامهاى را نزد خود نگاه ندارد و به وى تحويل دهد . مرد عرب در نامهء خود اين چهار سطر را نوشته بود : ناچارى و آرزو مرا سوى تو كشانده است ، ندارى باعث از ميان رفتن صبر است ، دورى